***ღعشق***ღ
وفا به عهد
دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی. دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی. دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی. دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی. دوستت دارم چون به یک نگاه،عشق منی مسیحان بر سر مزار خود صلیبی می اندازند تا همگان بدانند مرده ای در اینجا آرمیده است پس توهم بر سینه ی خود صلیبی بیاویز تا همگان بدانند قلب تو آرامگاه من است بگذار دوستت بدارم آنچنانكه خورشيد زمين را دوست دارد. بگذار تو را در آغوش كشم همچون هم آغوشي زيباي موج وساحل. بگذار تنها با تو بمانم مثل وفاي ماهي به دريا. اين خواستگاه را نگذار ناكام بماند. بگذار براي زندگي بهانه اي زيبا همچون عشق تو داشته باشم. اين روح از كجا آمده است كه من وتو را اينگونه در بر گرفته است. در سکوت دلنشين نيمه شب مي گذشتيم از ميان کوچه ها راز گويان هر دو غمگين هر دو شاد هر دو بوديم از همه عالم جدا تکيه بر بازوي من ميداد گرم شعله ور از سوز خواهش ها تنش لرزشي بر جان مي ريخت نرم ناز آن بازو به بازو رفتنش در نگاهش با همه پرهيز و شرم برق مي زد آرزوئي دلنشين در دل من با همه افسردگي موج ميزد اشتياقي دلنشين زير نور ماه دور از چشم غير چشمها بر يکدگر مي دوختيم هر نفس صد راز مي گفتيم و باز در تب ناگفته ها مي سوختيم نسترن ها از سر ديوارها سر کشيدند از صداي پاي ما ماه مي پائيدمان از روي بام عشق مي جوشيد در رگهاي ما باز هنگام جدائي در رسيد سينه ها لرزان شد و دلها شکست خنده ها در لرزش لبها گريخت اشکها بر روي رويا ها نشست چشم جان من به ناکامي گريست برق اشکي در نگاه او دويد نسترن ها سر بزير انداختند ماه را ابري به کام خود کشيد تشنه تنها خسته جان آشفته حال در دل شب مي سپردم راه خويش تا بگريم در غمش ديوانه وار خلوتي ميخواستم دلخواه خويش


مي دانم روزي با تن خسته و خيس، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهاي چشمم فرود مي آيي. در ميان انبوه مژگانم ميزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را براي هميشه مي بندم تا ديگر دوريت را حس نكنم.


آرزوئي دلنشين

هيچ داني؟
درختان ايستاده مي ميرند
ماهيان در آب
بلبلان در باغ
قاصدك در باد
آدمي در خواب!
و اما عشق ...
اي داد و اي داد!
اي تو نجواي شبانم تا سحرگاه
پريشان سرگذشتم در جواني
بيا با من بمان يك دم به دنيا
بيا بنگر ببين كه پير گشتم
ملول و خسته و دلگير گشتم!
بيا بردار و بگذر مانده ام را
از اين خاكي خرابات بدنسوز
منم استاده مي ميرم بسان آن درختي
كه مرد و عاقبت صيد بدان شد
وليكن شاخه هاي بشكسته اش نيز
براي مرغكان يك سر پنه شد
و يا همچون همان ماهي سرخي
كه بر پهلوي خود خوابيد آرام
منم چون او بي هيچ حرفي
بميرم پهنه ور بر روي مرداب
بمير اي قاصدك در باد آرام
پريشان پر پر و ديوانه تر شو
بمير اي قاصد هر خوب و پستي
مرا هم با خودت با باد بردار
ببر از اينهمه هوي و هياهوي
ببر تا ساحل آرام و خاموش
ببر تا ظلمت مطلق به آنسو
و يا تو بلبل مطرب به هر باغ
سراسر نغمه و شعر و غزل خوان
كه هر ... چو بيند بزم خوانيت
با خودش گرم در اين پندار و افكار
كه تو اي بلبل ديوانه ي شعر
عجب خوش مي نوازي در گلستان
عجب سرخوش عجب ديوانه اي تو!
ولي غافل كج انديش بد انديش
نمي داند كه تو اي شوريده ي محزون و نالان
اگر خواني اگر داني اگر هر چه كه مي خواني
سراسر از غم و سوز دل ماست
به حال ما و بر احوال اين ماست
بمير آخر تو هم اي بلبل من
كه خوش مي خواني از هر غصه ي ما
و اما عشق ...
اي داد و اي داد!
و اما هيچ نتوان گفت از اين نفرين خوش چهره
آري آخر يافتم سر انجام اين بيهوده عمر رهسپارم را
منم خواهم شكستن اين قفسهاي ستبر پيكرم را
منم مي خواهم همچون يك پرستو
نه همچون آنچه گفتم كه تو خواندي
بميرم بر فراز آسمانها
و جايي خوانده بودم در پرده ي تصوير يك نمايش:
(تقديم بر آنان كه در حادثه ي عشق ايستاده ميميرند)
| Design By : Night Skin |





