
شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم 
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت 
صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم 
رسيدن شب را بهانه ميکنم 
و باز شب مي رسد و صبحي ديگر 
و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم 
بگذار ميان شب و روز باقي بماند که 
چه قدر
دوست دارم...... 



من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی 
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی 
دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی 
ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی 
مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی 
جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی 
ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی 
ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی 
دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری 
بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی 
جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی 
شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی 


پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره که
پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه
که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و
گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي
دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟!
چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم


سکوت من وتو....... تب عشق بود ميان من و تو تبی که حتی با باران وفا نيز آرام
نمی شد و به تاراج رفتن کلام من و تو تا که هيچ چيز بجز سکوت در ميان ما نماند .
چهره هايی آرام اما قلبی آشفته و روحی آکنده از حرف من و تو . و در اين
بی واژگی و بی کلامی من در اشکهايم غوطه ور بودم و تو تنها نگاهت بدرقه
اشکهايم بود و تو با نگاهت اشکهای دلم را پاک کردی وقتی که گونه هايم را نوازش
کردی


آنقدر دوستت دارم كه خدا داند
اين اسرار فقط باد صبا داند
نخواهم گل كه گل بي اعتبار است
تمام عمر گل فصل بهار است
تو را خواهم از گلهاي عالم
كه عطر تو هميشه ماندگار است.


نه!نرو!صبر کن قرارمان اين نبود بايد سکه بيندازيم اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت
دارم اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....صبر کن سکه بيندازيم اگر
دوستت نداشتم.....آن وقت برو


تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست
حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست
من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم
افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست


در راه دوست سر دادم و سرم شكست افسوس كه دوست وفا نكرد و دلم شكست
در سينه ام غم است كه غوغا مي كند هان اين قصه شنو كه دل با تو نجوا مي كند
در عاشقي حاجت به استخاره نيست در شعر و وصف يار جايي به استعاره نيست
در قبلگاه عشق جاي صناي توست تا روز مرگ من رسد اين دل سراي توست
در عشق و شاعري مقصود من تويي تا وصل عشق و دوست معبود من تويي
در بازي و قمار عشق من مات گشته ام روزي رسي به من كه اسير خاك گشته ام
در هر نماز و طاعتي يك آرزو كنم
عاشق شوي تو دوست اين آرزو كنم


مگه می شه که پرنده بمونه بی اب و دونه......
مگه می شه که قناری توی بغض اواز بخونه......
اگه تو بری ز پیشم من همون قناری می شم
که تو بغض و گریه هاشم می گه:
عزیزم دوست می دارم
